
خیلی وقته که گریه نکردم! سالهای پیش که هیئتی بود و دلی و بود شور و حالی, گاهی خودمو خالی میکردم.. الان احساس میکنم یه بُغض رو گلومِ و به اندازه یه کوه رو شونه هام سنگینی میکنه، یه جای دِنج میخوام، با درهای بسته، به دور از هیاهوی دنیا .. xa0آروم اشک بریزم.. برا همه روزهایی که سخت گذشت.. برا همه لحظه هایی که دلم شکست.. برای همه حرف هایی که شنیدم.. برای خودم؛ برای این زندگی، که همیشه کم داشت و کم داشت و کم داشت... xa0 "دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی ازارxa0xa0با دیوار نجوا می کند هر شب...
ادامه مطلب