
آینده را دوست ندارم.. آینده بدون این اتفاق را دوست ندارم.. تمامی راه ها را در ذهنِ خیال بافِ خودم رفتم و برگشتم، (گر چه تمام این سال ها خود عینِ واقعیت است) افسوس که چیزی جز سختی، غصه و تنهایی دیگر چیزی درونش جان نمی گرفت، همین جانِ نصف و نیمه را هم از منِ بی رمق می گرفت.. ایستاده بودم بر بلندای قله غرور! و نظاره میکردم این روزهای لعنتی را.. و زیر لب زمزمه که: گله دارد از زندگانیم جوانیم.... شرمنده جوانی از این زندگانیم... xa0 دیگرم بس است، کمی آرامش برایم تجویز کن.. xa0...
ادامه مطلب