انتظار یک ماهِ به پایان رسید و نتایج آزمون اعلام شد..
لیست قبول شدگان رو که باز کردم، دلم نمیخواست نگاه کنم، همش می ترسیدم..
می ترسیدم نشه و تموم دنیا رو سرم خراب بشه..
می ترسیدم نشه و .....
همش توی دلم خدا، خدا میکردم..
یه لحظه چشام سیاهی رفت ولی خودمو جمع و جور کردم..
آروم، آروم میومدم پایین و دنبال اسمم بودم و زیر لبم خدا... خدا....
واااای خداااااااااااااااااااااااا عااااااااااااااشقتمممممممممممممممممممممممممم
اسم منم تو لیست قبولیاااا بود..
یه لحظه همه چی دور سرم چرخید..
دوستام کنارم بودن ولی اصلا به روی خودم نیاوردم..
فقط آروم به یکیشون گفتم؛ یه خبر خوب شنیدم بعدا بهت میگم.
همه اون چیزی که توی این یکماه به من گذشت جلو چشمام اومد..
انتظار پشت انتظار، التماس پشت التماس..
خدایاااااااااااااااااااااا شکرت..
یادته روز تولدم گفتم این آخرین بختِ منِ؟ جورش کن؟
هدیه تولدم خوب چیزی بهم دادی..
دومین هدیه تولدم بود که دادی..
می نویسم تا یادم بمونه، چیا که نداشتم و تو به من دادی.....
خدایا سپاس برای این همه مهربونیت..
برا این همه خوبیت...
درسته این مرحله اول بود و مراحل دیگه هم مونده ولی مهم همین اولیش بود، باقیشم باز خدا هست..
خدایاااااا مرسی... باقیشم جووور کن..
خدا فقط تو میدونی تو این چند سال چه ها که به من گذشت..
چه نگاه هایی که تحمل کردم،
چه حرفها و کنایه ها که شنیدم،
چه حرفها که تو خودم ریختم و دم نزدم..
خدایا بازم مرسی... خیلی ماهـــــــــــــــــــــــــــی..
خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا
زمانیکه هراس مرگ میدزد سکوتت را
یکی همچون نسیم دشت میگوید
کنارت هستم ای تنها...
و دل آرام میگیرد...
بغض زندگیم...
ما را در سایت بغض زندگیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119